|
|
|
|
من بهار را از مقدس ترین روزهایی می دانستم که گذراندم و قدیسه ترین انسانی بودم که فقط خوبی را تجربه می کردم مرگ را زیباترین نشانه ی عشق خدا به انسان می دانستم و گناه را زیباترین شکل عشق شیطان به انسان بهار را نیکو ترین فصل می دانستم تابستان را نشانه ی عشق می دانستم پاییز را یک تجربه و زمستان را پایان یک چیز خوب و یک شروع دوباره برای داشتن چیز خوبی دیگر و رنج نا مفهمومی بود که هیچ چیز نمی توانست آنرا به من بفهماند گذشت و گذشت... گاهی انسان میان مفهوم و نامفهوم گیر می کند گاهی دنبال نامفهوم رفتن تمام زندگی و وجودشان را نا مفهوم می کند وقتی چیزی با تمام نامفهومی هایش شروع شود با تمام نامفهومی هایش هم تمام می شود و چه سخت است در بیرا هه های نفهمیدن جا ماندن و بیهوده رفتن و عبور کردن وقتی رسیدن را نامفهوم می دانی وقتی که ایمان کسل آورترین کلمه ای می شود که تا به حال شنیده ای و خدا را نامفهوم ترین مفهومی می دانی که حتی نمی دانی آیا برایت یک مفهوم است یا یک نا مفهوم! و در انتها به هیچ می رسی ! ... .
+
شقایق
|
دلم باغی را می خواست به اندازه ی تمام دلتنگی هایم باغی که فقط من باشم و من و آنقدر سرخوش باشم که هیچکس را به خاطر نیاورم حتی خدایم را ... یا شاید نه! دلم تکرار چندباره ی تلخ زمان را می خواست تا تمام چاشنی های تلخ زندگی را شیرین کنم فقط برای خودم شیرین کنم و دلم خدایی را می خواست که فقط خدای من بود خدایی که آنقدر خوب می بود که تمام انسانها به فکر دزدینش بودند و من به آن می بالیدم! و چه آدمی تنهاست زمانی که حس می کند حتی خدا هم او را نمی فهمد! و در نهایت به این می رسد که : "من در این دنیا از پی ِ چه می گردم ؟!"
+
شقایق
|
"همه ی راه ها گشوده اند همه ی درها باز شده اند تا آن خیر و برکت بی درنگ و بی پایان که خدا برایم می خواهد نزدم بیاید..." ف.اسکاول شین
+
شقایق
|
دلم می خواهد
یک روزی یک زمانی بدون هیچ خبری همه چیز و همه کس را ترک کنم و بروم به جایی که نه زمانی دارد و نه مکانی! آنگاه بعد از رفتنم دلم می خواست هر که مرا میشناخت پیش خود می گفت: دوست خوبی بود! یادش بخیر و جایش خالی!
+
شقایق
|
اشتیاق من فقط در جایی از زمان با من بود... اشتیاق من ، اشتیاق خاموشی بود که مرا به وجد نمی آورد مداد را دستم گرفته ام دلم هوس کشیدن نقاشی به سرش میزند! دل ِ من می خواست برایش قلبی را به وسعت ِِ تمام غم های ِ انسانهایی که دوست میداشت نقاشی کنم اما...اما زمانی که می خواستم وسعت تمام آن غم ها را بکشم نوک مداد شکست و قلبی که دل ِ من آن را می خواست ، را پاره کرد! افسوس... افسوس به روزگار و مردمانی که ما به آنان هستی ِ خود را داده ایم و آنان به ما پوچی خود را داده اند! با این همه حس ناشناخته ی شیرینی بی اختیار مرا در آغوش می کشد!
+
شقایق
|
قلبم آکنده از گناهان بی اراده ای می شود که همیشه مغلوب شده ی چندین باره ی آنان بوده ام. زمانی که شیطان عاشق انسان شد از همان زمان بود که انسان در جستجوی خدا بر آمد... وقتی انسان نبود شیطان عاشق خدا بود وقتی انسان بود شیطان عاشق انسان شد و خیانتکار به خدا ماند! قانون ها غیر قابل تغییرند... شیطان هم از ازل عاشق نبود!...شاید عاشق ِ عاشق شدن بود... شاید فقط جرمش دوست داشتن بود و همیشه با انسان ماندن! و هر دوست داشتنی بهایی دارد و او بهای جهنم را برگزید!
+
شقایق
|
قیافه ات را به من مچاله کردی و من دلم شکست از این همه سردی تو و گرمی من!خورشید برایم کمرنگ شد حتی نورش چشمانم را نمی زد!چقدرسخت است باور کردن باورها ! اندوه برایم سخت بود...بی هوا قدم می زدم هوا برایم سرد بود در این فصل گرم. گاهی وقتها تعادل نیست و همه ی قانون های تثبیت شده ی جهان برایت نقض می شوند!فقط برای تو نقض می شوند!گاهی وقتا دیگر سبک و سنگین ها جواب نمی دهند! گاهی وقت ها 1=1 نمی شود! هوا سردتر شد مدتها گذشت قانون ها داشتند برایم اثبات می شدند من هم سرد شدم نسبت به همه چیز پس همه ی قانون ها درست بودند؟! من هم یک نقطه شدم مثل تو که یک نقطه شدی! من محو شدم مثل تو که محو شدی همه چیز درست بود!همه ی قانون ها درست بودند! و من مدتها می ترسیدم از پایانی که آخرش با "آه" تمام شود! ... .. . .
+
شقایق
|
قلبم وحشی ترین قلب جهان شد
و تمام احساسات بی آزارم خنجری شد برای پاره کردن قلب انسانها! شادی هایم قربانی غم های تمام انسان ها شد و من بی رحم ترین انسان جهان شدم با قلبی به سختی سنگ و من مُردم...
+
شقایق
روزی که بودن و نبودن
خوب و بد نیستی و هستی را فهمیدم چشمانم پر از بغض شدند و عشق گنگ ترین لغتی بود که می شناختم در دورافتاده ترین تفکر دلتنگی زندگی می کردم و محکوم به گناه بی اراده ای شدم که مدتها پیش زاده ی آن بودم و از آن روز به بعد من یک تبعیدی ماندم روزگار می گذشت هیچ لذتی برایم لذت بخش تر از یافتن بصیرت شادی در هیجان گناه نبود! و شادی هایم مسموم میوه ی کال دلهره بودند! اما افسوس...
+
شقایق
|
اکنون مدت ها سال است که از سنگ شدن قلبم می گذرد ، یاد دارم زمانی که قلب مچاله شده ام را در متعفن ترین زباله دان تاریخ انداختم!زباله دانی که بوی کوفتگی و خستگی روح و تن انسانهای زیادی را می داد!
+
شقایق
|
|
|